strange fits of passion have I known
گوش کن!...جاده از دور صدا می زند قدم های تورا.
شال پاره بر سر، پای برهنه و سرد، آی مردم، روح فروش ام من 26/اسفند/89 شب با چهل تکه ای از دروغ گرم می شوم صبح روح ام را در آفتاب می خشکانم شب،چهل تکه صبح، آفتاب شب، زیر صبح، رو رج می زنم تا... اندازه ات شد؟ 26/اسفند/89
مرا شنا کردی و من مزرعه ات شدم ویرجینیا ، سویس ، یا پاریس؛ چه فرقی می کند، وقتی که من در تو غرق، و تو را سبز می شوم؟ مهم این است که تو تشنه ی مین کوچکی بودی که در من به جا مانده و من " خدا نگه دارت " را به باور آن که
" در من دفن شده ای " برای این انفجار لالایی خواندم...
جانم را از جام لبانم بنوش رگ هایم را دانه دانه، دانه دانه به بند بِکش و مرا به چهار ستون تن ات میخ کوب کن... سرم از درد می ترکد وقتی وِر قار کلاغ
هایی که می گفتی از همه عاشق ترند چون مته ای مغزم را
سوراخ می کند حواسم پی کابوسی است
که شب پیش در خواب – پاره هایم از تو دیدم کاش همان جا دشنه را
تا دسته در سینه ات فرو می کردم و خود را خلاص هوا سرد است مثل جسد می ترسم گرمای بخاری
آن را فاسد کند آن وقت همه ی
همسایگان از قاتل بودن من با خبر خواهند شد پوتین هایم هم چون
سگی در آرامش به پاسِ در نشسته اند و خیالِ متراژِ شبانه یِ سنگ فرش کوچه را با واق واق شان فراری
می دهند کلید بر روی در چنبره
زده است و خیال گردش ندارد وِر قار کلاغ ها هم
چنان مغزم را سوراخ می کند پشتِ نارنجیِ
دیوارهای اتاق پنهان می شوم و چون شبحی میان کاغذ پاره های
شعر و کتاب و جنون کم رنگ به خود که می آیم پاسی از شب گذشته است و من باز ملاقات با
روان کاو را از دست داده ام... کودکی هایم زخمی ِ هر بعدِ ظهر خیس و خسته از ترس یک بِستر؛ نوجوانی ام همه در توهم شبی که باد
" نو "ی اش را
به یغما برد؛
جوانی ام ، که " ج" اش را به " ر "
روسپی فروختند،
همه را در کوله باری که
هفت پشت مرا به پشت کشیده می گذارم و ...
گرمای
تندی که از جسم مرد ساطع می شد همه ی کودکی اش را به یکباره از او ربود. قلب کوچک
اش از شدت ترس یخ بسته بود، اما گویی این یخ بستگی به او نیروی مقاومتی ورای تصور
بخشیده بود. خیره به چشمان مقابل، همه ی معصومیت اش را به خلا ء غبار گرفته ی
دخترکِ بی چهره می باخت. رفته رفته سنگینی و فشار چیزی غیر قابل رویت را بر جسم
کوچک اش حس کرد و توانست حرکت زنگار بسته و کبود درد را بر روی سلول های تنش
مشاهده کند. همه چیز در سکون و سکوت یخ بسته بود و از درون می سوخت. کم
کم دیوارها محو شد و دو کودک خود را در گورستانی با آسمانی تیره و ابری یافتند.
گورستانی در پشت ساختمانی متروک، با درختانی بلند و باریک، بی بَر و خشکیده. لابه
لای شاخه ها پُر بود از قارقارِ بی صدایِ دسته ای کلاغِ خاکستری رنگِ ژنده پوش با
منقارهایی به رنگ سرخ خشکیده. کودک پنج ساله دست در دست حجمِ پنهانِ زیرِ بالاپوش گوشه ای
از گورستان ایستاده بود. سنگ گورها همگی پُر بود از سوراخ هایی عمیق و خشکیده که
کلاغ ها برای خوردن گوشت اجساد بر روی آن ها ایجاد کرده بودند. آسمان تاریک بود و
نور یخ زده ای که از سنگ گورها ساطع می شد روح را به ابتذال می کشید. کودک که صورت
گُر گرفته اش را بر گوری می نهاد، با نگاهی خالی و گِل اندود به تراکم نوری که
رفته رفته مرد لاغر اندام را نمایان می ساخت، چشم دوخته بود... ......................................................................................................... p.s : قسمت اول این متن در بهمن ماه سال پیش منتشر شد. آسمان ِ دلم خورشیدی دارد بسان ِ کلید ِ چنگ که هر روز دم ِ غروب لابه لای پنج خط ِ حامل ِ برق بر پارتیتورِ گرگ و میش ِ وحشی ِ آسمان می خرامد و با هر زخمه ای که می زند آسمان ِ ناکوک ِ دلم را پاره پاره تر می کند
| Design By : Night Skin |

