فرود ضربه ای را بر سرش حس کرد. صدای ترک خوردن پیوسته ی جمجمه اش را به وضوح می شنید و می توانست حرکت رودی را در سرش حس کند. جوی هایی گرم و پر فشار از گوش ها و بینی اش جاری شد. گرمایی را که از جاری شدن آن ها بر روی نیم تنه ی یخ زده اش حس می کرد ، با تمام وجود بلعید. چشمان ِ جستجو گرش تا عمق چشمان پیرمرد را کاوید و در آن ها جز خلاءیی سپید، هیچ ندید. پیرمرد او را بر پشت خود گرفت و به راه افتاد. کودکِ سنگی که از شدت سرما وَرَم کرده بود، همچنان از پی ِ آن ها روان بود و از خود رد محوی را برجای می گذاشت. جوی های روان شده رفته رفته بریدگی های جسم پیرمرد را زدود ، اما نور سبز رنگ همچنان با همان قوت بر جای باقی مانده بود. باد ، بی آنکه بویی به همراه داشته باشد، وزیدن گرفت و نوایی غریب طنین افکن شد. صاعقه ای آسمان را شکافت و همه چیز به لرزه افتاد. نمی دانست کجا و کی نگهبان ناپدید شده بود، تنها عبور گاه به گاه گرمایی گسسته را از جسم خود حس می کرد که در تاریکی توان تشخیص چیستی شان را نداشت. زمین از لرزه باز ایستاد و سکوت حکم فرما شد. همچنان بی حرکت بر جای مانده بود که رشد سریع چیزی را بر پاهایش حس کرد، رشدی آنقدر سریع که نفس کشیدن را برایش دشوار کرده بود. پیش از آنکه فرصت حرکتی بیابد، آب همه ی وجودش را در برگرفت و کودکِ سنگی او را که بی اختیار گنگ و مبهوت مانده بود، با خود به سویی برد. باز یا بسته بودن چشمانش، تفاوتی به حال او نداشت، پس بی هیچ تقلایی خود را به سکون آب سپرد...
صدایی مبهم که از برخورد امواج با پرده ی یخ زده ی گوشش ایجاد می شد، در سرش می پیچید. با اشاره ی نگهبان دور و برش را نگاهی انداخت. همه چیز از حرکت باز ایستاد و هر کس در هر حالتی که بود تبدیل به خاکستری گداخته شد. صدای قلب خود را می شنید که با سرعت، خونی داغ را در رگ های خاک گرفته اش پمپاژ می کرد. ناگهان بادی تند و بویناک که گویی از باتلاقی انباشته شده از اجساد گذر می کرد، وزیدن گرفت وخاکستر باقی مانده از پیکره ها را با خود برد. چشمانش را بست و در فضا غوطه ور شد. سرمایی را بر گونه های کبودِ زردش حس کرد، چشمانش را گشود، تا چشم کارمی کرد سپیدی بی انتهایِ برف بود. به زحمت از جا برخاست، رخوتِ سنگینی را بر پشت خود حس کرد؛ مجسمه ی سنگی کودک با رگه هایی نقره ای و براق، از پشت بر گردنش آویخته بود. انعکاس خاکستری کبودِ فضا، بر سپیدی برف چشمانش را می آزرد. قدمی که برداشت، دَوَرانِ زمین ِ زیرِ پایش را حس کرد؛ بی توجه به آن به راه رفتن ادامه داد؛ هرچه جلوتر می رفت بر شدت تاریکی افزوده می شد تا جایی که دیگر هیچ چیز جز سکوت و ابهام نبود. ناگاه هجوم هُرم نفسی بر چهره اش او را بر جای میخکوب کرد، ذهن فلج شده اش توان فکر کردن نداشت. گرمایی را که در برابر خود حس می کرد یکنواخت نبود، گویی بریدگی هایی در جسم هوایی سرد و بویناک را از خود عبورمی دادند. همچنان بی حرکت بر جای مانده بود که نوری سبز رنگ از بریدگی ها ی روی جسم تابیدن گرفت و او توانست نگهبان را در هیبت پیرمردی ردا پوش با چشمانی براق و نافذ در برابر خود ببیند...
با حالی نزار در لجن زاری پیش می رفتند. هوا سرد بود و آسمان ابری. پدر در پیش بود و پسر در پس به مادر، که کودکی در آغوش داشت و از نفس افتاده بود کمک می کرد. پدر در اندیشه ی پیش رَوی بود و مادر در فکر حفظ جان کودک و پسر به اینکه آیا تحمل این همه زجر واقعا ضروری است...
با هر جان کندنی بود به دشتِ هموارِ خاکستری رنگِ بسیار وسیع و سردی که دُرُست در میان آن تکه زمینی بتن ریزی شده با دو اتاقک در ابتدا و انتها و نگهبانانی در هر دو سو بود، رسیدند. رخوتی ناامن در زیر پوست تنشان که از یاس به کبودیِ رنگِ جسد شده بود، گسترده می شد. یکی از نگهبانان به سمت مادر حمله ور شد، در چشم برهم زدنی سراسر بدن او پُر از شکاف های عمیقی بود که خونی تازه و ولرم در لبه ی آن ها منجمد شده بود و دست ها و صورت پسرک خیس از زردیِ خون. از اتاقک اول که گذر کردند خود را درون قفسی با میله های بتنیِ یخ زده یافتند. همه جا به رنگ خاکستریِ کبود بود؛ چیزی شبیه نیرویی جیوه فام چون عنکبوتی به پاهایشان چسبیده و بی اختیار بر سرعت قدم هایشان می افزود. به اتاقک دوم که رسیدند کودک در آغوش مادر به مجسمه ای سنگی بدل شده بود. میان عده ای ناشناس بی رمق بر زمین افتاده بودند، ناگهان پسرک دستی را بر شانه ی خود حس کرد، رویش را که برگرداند نگهبان تکه تکه شده را دید که صحیح و سالم بر او لبخند می زد...
دم دمای ظهر آمدم
نبودی.
تو با آن چشمان خاکستری شفافت
روی لغزش دستانم
آن گاه که در آغوشت
غرق می شدم و
تو
در دستانم
ناپدید...
I
Had Vomited my god
The day before I died
And now,
I’m a Happy child.
چمدانش را بست . رویش را که برگرداند پدر و مادرش را دید که در گوشه ای از اتاق ایستاده اند و با نگرانی، در سکوت به او نگاه می کنند. نا خودآگاه لبخندی بر لبانش نقش بست. به طرف آنها رفت و هردو را در آغوش گرفت.
_ نگرانِ من نباشید، خیالتون راحت، بالاخره یه جا واسه موندن پیدا می کنم .
چشمان نگران مادر درحالی که پر از اشک شده بود خیره به نگاه او دوخته شد. پدر که در وضعیتی مشابه بود با صدای آرامی گفت: فکر می کنی بزرگ شدی؟ فکر می کنی می تونی مراقب خودت باشی؟ باشه حرفی نیست، برو ولی ...
بغض راه گلویش را بست و دیگر نتوانست چیزی برزبان بیاورد.
داخل فرودگاه بسیار روشن بود. نوری زرد رنگ مثل نورِ خورشید ِ در حال غروب همه جا را پر کرده بود. از پشت شیشه ها می توانست هواپیمای غول پیکر را مشاهده کند. داخل سالن قرنطینه بود؛ حس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفته بود. حس می کرد فاصله ای به اندازه ی چند صد سال نوری میان او و پدر و مادرش به وجود آمده است. رویش را به طرف سالن پشتی برگرداند، پدر و مادرش را دید که پشت شیشه های قطورسرتا سری که همه چیز را چون جعبه ای در بر گرفته بودند، ایستاده اند و به او نگاه می کنند. بی اختیار برایشان دست تکان داد...
از پرواز چیزی به خاطر نداشت، حتی فرودگاه مقصد را هم به یاد نمی آورد. گوشه ای از خیابان ایستاده بود، چمدانی به همراه نداشت. در ظاهر آرام ولی از درون پُر از تشویش بود. زنی به همراه چند دختر خنده زنان از کنار او رد شدند. با دیدن آنها حس غربت و تنهایی تا مغز استخوان هایش نفوذ کرد. در این اندیشه بود که به کجا برود و شب را در گوشه ی کدام خیابان یا در گوشه ی کدام پارک باید به صبح برساند ؟ بی هدف از خیابان عبور کرد و همچنان در این اندیشه بود که به کدام سو باید رفت، شرق یا غرب؟
_ شریعتی! خیابونِ شریعتی... ولی اینجا که تهران نیست!
به سمت شمال خیابان حرکت کرد، هوا کم کم تاریک می شد. به کوچه ای سراشیبی رسید، مسجدی توجه اش را به خود جلب کرد.
_ عجب مسجدی! پست مدرنه؟!هیچیش شبیه مسجد نیست!
عده ای در حال رفت و آمد بودند که پسر بچه ای 17-16 ساله و جوجه بسیجی مانند توجه اش را جلب کرد. با خود فکر کرد بهتر است از فرد دیگری ، اینکه چطور می تواند به سمت خیابان " شریعتی " برود را بپرسد، که پسرک با لبخندِ محوی که بر لبانش داشت به سوی اش آمد و مودبانه پرسید : چیزی شده خانم؟ می تونم کمکتون کنم؟
کمی دست پاچه شد، دلش نمی خواست دختری ولگرد به نظر بیاید. خودش را جمع و جور کرد و پرسید: ببخشید چطور می تونم برم خیابونِ " شریعتی" ؟
پسرک دوباره لبخندی زد و گفت : پس می خواین برین به سمت چپ... با من بیاین، همراهی تون می کنم.
بی هیچ کلامی، چون عروسکی مسخ شده، دنبال او به راه افتاد. هوا کاملا تاریک بود، ساعت حدود 3 یا 2 نیمه شب بود. خودش را به همراه پسرک ایستاده پشت دری کوچک به رنگ قهوه ای ِ سوخته با دیوارهایی قدیمی به رنگ خاک ، دید. در که باز شد وارد حیاطی شدند که بیشتر شبیه باغی زیبا و پر درخت بود. چشمانش آنچه را که می دید در سکوتی حیرت بار می بلعید. از میان باغ که گذشتند به عمارتی بزرگ رسیدند. درون عمارت بسیار زیبا، بزرگ و مدرن بود، جایی شبیه به هتل! همچنان به دنبال پسرک روان بود. به جایی رسیدند که پُر از در و دیوار هایی چوبی از جنس تخته های فیبری بود، با همان رنگ طبیعی. پسرک یکی از درها را باز کرد، وقتی وارد شد خود را در اتاقی کوچک با تختی یک نفره در گوشه ای و میز و آیینه ای در گوشه ای دیگر دید. با تعجب و خوشحالی گفت : اتاق برای خواب؟! ولی چقدر خالیِ ، من که چیزی همرام ندارم، کاش لپ تاپم رو با خودم آورده بودم. اینجوری دق می کنم.
پسرک که حالا حدودا مردی 40 ساله بنظر می رسید، لبخندی زد و گفت : بیا تک تک اتاق ها رو ببین، از هر کدوم که خوشت اومد برش دار.
بی اختیار به دنبال او روان شد. اولین اتاق کمی به هم ریخته بود، لباس هایی دخترانه با رنگ هایی شاد در گوشه ای که شبیه به کُمُد بود آویزان بود و روی میز کفش هایی پارچه ای و گل دار.
_ خب اینکه پُره ، بریم بعدی.
درِ اتاق بعدی را باز کرد ، چراغ را که روشن کرد پسری لاغر اندام را دید که روی تخت بر روی شکم خوابیده، و چشمانش را با تکه پارچه ای سفید رنگ بسته بود. پسر لاغر اندام که از خواب بیدار شده بود با صدایی خشمگین و ناله مانند فریاد زد: چراغ و خاموش کن. کمی دست پاچه شد و به سرعت چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون آمد. چندین اتاق دیگر را هم با وضعیتی مشابه دید و در آخر یکی از اتاق های خالی را انتخاب کرد. از پسرک پرسید: شما اینجا رو اجاره می دین؟ _ آره. _ شبی چند ؟ _ 800 تومن. _ 800 تا تک تومنی؟! _ آره.
در دلش احساس خاصی کرد، حس شادمانی ای که سنگین و مبهم بود و بوی غم داشت.
اینکه فردا شده بود یا نه را نمی دانست، حتی نمی دانست چه ساعتی از شبانه روز است. نوری بسیار ضعیف و مصنوعی اتاق تاریک را کمی روشن کرده بود و او کنار چمدانش بر روی زمین نشسته و مشغول زیر و رو کردن لباس هایش بود که پسرک وارد اتاق شد.
_ داری چکار می کنی؟
_ هیچی ، دارم فکر می کنم که فردا صبح باید برم کارت ورود به جلسه بگیرم. ولی نمی دونم با چی برم.
_ بیا اینا مال توِ ، خوشت میاد؟
کفش هایی راحتی به رنگ آبی و سفید!
_ آره قشنگه، مرسی ممنون .
_ دخترایی مثل تو اینجا زیادن... می دونی می خوام طلبه بشم، ولی بهم گفتن باید بالای 25 سال باشی. پس تا اون موقع هر کاری بخوام می تونم انجام بدم.
صبح بود، کم کم باید آماده ی رفتن می شد. اتاق تاریک بود. لامپی زرد رنگ با نوری خیلی ضعیف در گوشه ای که شبیه کُمُد بود، بالای آیینه روشن بود. دختری با آرایشی غلیظ و موهای فرفری بلند مشکی رنگ که پیراهنی کوتاه و باز به رنگ سفید ِ گل دار به تن داشت در حالی که آدامس می جوید کنار او در کُمُد ایستاده بود و در مرتب کردن لباس هایش به او کمک می کرد. احساس مبهمی داشت که چندان خوشایند نبود. به دخترِ مو فرفری گفته بود که پسرک جوجه بسیجی برای او کفش هایی به رنگ سفید_ آبی خریده است. دختر مو فرفری در حالی که آدامس می جوید با نگاهی سرد به او گفت : یعنی تو هنوز نفهمیدی واسه چی برات اون کفش ها رو خریده؟! این رسم اینجاست جونم.
از حرف های او چیزی نمی فهمید. ناگهان گرمایِ دلنشینی را در وجود خود حس کرد. رویش را به طرف صدایی مهربان و آشنا برگرداند. آنچه را که می دید باور نمی کرد. پدرش بود که وسط اتاق با دستانی باز و نگاهی پُر تشویش و آرام ایستاده بود!
خودش را به آغوش پدر انداخت و شروع به گریه کرد...
کم کم داشت به چیزهای عجیبی در این مکان پی می برد. بالای پله ها، پشت انبوهی از گل ها پنهان شده بود و به سخنان پسرک با پدرش گوش می داد. صدای آرام و دلنشین پدر را شنید که پرسید: جریانِ اینجا چیه؟ رو چه حسابی این همه جوون رو اینجا جمع کردین و ازشون فقط شبی 800 تومن می گیرید؟!
پسرکِ جوجه بسیجی با لبخندی شیشه ای پاسخ داد : اینا همشون برای من سود آورن... اینا سرمایه های من هستن و برای اینکه نگه شون دارم .... همشون رو مبتلا به ایدز کردم... دختر تو هم اینجا
می مونه....
پدر بهت زده بی آنکه چیزی بر زبان آورد، به چشمانِ او خیره مانده بود.
_ حالا که همه چیز رو فهمیدی...
و چشمان پدر در حالی که با صورت بر زمین می افتاد، جز سیاهی چیز دیگری ندید.
هنگامی که سوار ماشین شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد دستانش بود؛ دستانی سفید و کم مو با انگشتانی باریک و بلند و ناخن هایی کشیده . آن روز دستانش خاص تر و زیبا تر بودند ، خصوصا دست چپ او. ساعتی نقره ای رنگ و ظریف که معلوم بود مال خرید عروسی اش است دورِ مچ او بازی می کرد، و در انگشتان کشیده و افسونگر او حلقه ای خودنمایی . چقدر این صحنه را دوست داشتم. انگار تنها چیزی را که می دیدم دست های او بود که مثل یک اثر هنری خیلی خاص و زیبا چشم هایم را نوازش می کرد. چقدر دلم می خواست آن دست ها مال من بودند. چقدر دوست داشتم دست هایش را در دستانم بگیرم و غرق در بوسه کنم. حس عجیبی داشتم، انگار مقدس ترین تصویر عالم در برابر چشمانم بود.
غرق در تماشای دستانش بودم که ناگهان پرسید: چرا اینقدر ساکتی؟ به خودم آمدم وگفتم: همینطوری؛ حرفم نمی یاد. گفت : یه چیزی بگو . جواب دادم : چی دوست داری بشنوی؟ گفت : نمی دونم هرچی تو بخوای .
پرسیدم : چی شده امروز حلقه دستت کردی؟! نگاهی به من کرد و گفت : من اونقدرهام که تو فکر می کنی بد نیستم، همیشه حلقمو دستم می کنم ولی ... تو حرفش پریدم و گفتم : لابد تا حالا بخاطر من دستت نکردی ، نه؟ خندید و گفت : آره ؛ اگه ناراحتت می کنه می خوای دَرِش بیارم؟ گفتم : نه، نه به هیچ وجه، بذار سر جاش بمونه .
ساکت بودم و چیزی نمی گفتم .داشت رانندگی می کرد. سرم را روی پاهایش گذاشتم، دستش را روی سرم گذاشت و موهایم را نوازش کرد. هردو ساکت بودیم. نمی دانستم به کجا می رود، برایم مهم هم نبود؛ انگار توی جاده سرگردان بودیم. چشم هایم را بسته بودم و خودم را به دستانش سپرده بودم که گفت : خوابت میاد؟ گفتم : نه.
پرسید : پس چرا چشماتو بستی؟ گفتم : همین جوری . و باز ساکت شدیم .
یکباره پرسید : کمرت درد نمی گیره؟ چشمانم را باز کردم ، لبخندی زدم و گفتم : نه. آنوقت در دلم با خود گفتم: حتی اگه دردم بگیره مهم نیست ، گرمای وجودت رو دوست دارم.
از او پرسیدم : به چی داری فکر می کنی؟ جواب داد : به تو و آرامشی که از بودنت دارم. بعد پرسید: تو چی ؟ گفتم : من هم همینطور. ولی دروغ گفتم، چون نمی خواستم بداند چه چیز در دلم می گذرد. توی دلم به او گفتم : می دونی الان چی دلم می خواد؟ او هم جواب داد که: نه ، چی دلت می خواد؟ گفتم: دوست داشتم همین جا، توی همین لحظه می مردم؛ همین جوری که سرم رویِ پاهایِ تو ِ ....
ولی این فقط رویایی بود که نمی خواستم چیزی از آن بداند.
هر دو ساکت بودیم. وقتی نوازشم می کرد، حس کردم در دستانش تبدیل به شِیءای شده ام، به موجودی بی هویت که ذره ذره دربرابر وجود او ذوب می شود. باز چشمانم را بستم و به دستانش فکر کردم. به اینکه چقدر خواستنی بودند؛ فکر اینکه آن ها مال من نبودند عذابم می داد.
ناگهان گفت : دوسِت دارم.
چیزی نگفتم. کم کم باید پیاده می شدم. وقتی نگه داشت دوباره گفت : دوسِت دارم. نگاهی به او کردم و خندیدم. درِ ماشین را باز کرده بودم که یکدفه صدایم زد و گفت : حسرتش موند تو دلم که بهم بگی دوسِت دارم.
باز هم چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم و لبخند زدم. گفت : بگو؛ قبل از رفتنت بگو، می خوام بشنوم.
خیلی سریع با صدایی آرام گفتم : دوسِت دارم، و بی آنکه منتظر بمانم در را بستم و فرار کردم. فرار از دست هایی که مال من نبودند... .
من از دیدگان سرخ شب می ترسم.
من از روشنایی گورهای خسته ی خالی
از دلهره ی ماه
از زخمه ی بید و سکونِ گندیده ی باد
می ترسم.
من از تو
از آن لبخند سرد و نمور
از آن نگاه پوسیده ی بی رنگ
که در قاب دیدگانت
بر چشمانم میخکوب کرده ای
می ترسم.
من از طعم تند نور
از شوق،
من از عشق ، من از من
می ترسم!
The child of mine,
Innocence
Has run away while
I was buying Her an ice- cream in the park!
مگر تو چه خواسته بودی،
جز اندکی از سهم بودنت را
که سرخی خونت، سبزی دیدگانمان را آبیاری کرد؟
و چه سیه روزانه در سکوتی مرگبار
ناباورانه
معصومیت پرپر شدنت را
با چشمانی خونبار
به نظاره نشستم
و فریاد بی صدایم را دوباره و دوباره
در گلویم خفه کردم
تا...
نکند قاصدک ها هم خبر چین شده باشند!؟